روانشناسانه

داستان کوتاه + نکات کوچک برای زندگی بهتر

روانشناسانه

داستان کوتاه + نکات کوچک برای زندگی بهتر

روانشناسانه

*لطفا با نظراتتون منو خوشحال کنید و موضوعاتی که دوست دارید رو بگید.

*لطفا مطالب رو کامل بخونید.

*لطفا در صورت داشتن مشکل توی زندگی با یک روانشناس خوب مشورت کنید.


ممنون

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

۱ مطلب با موضوع «داستان کوتاه» ثبت شده است

کلاغ

جمعه, ۱۰ آذر ۱۳۹۶، ۰۵:۱۹ ب.ظ
کلاغ

با صدای کلاغ که توی حیاط به دنبال جفتش می گشت از خواب بیدار شد. کمی همانطور روی تختش دراز کشید و به خوابی که دیده بود فکر کرد. خواب سیاوش را دیده بود. تقریبا هفته ای دو سه شب خواب او را می دید. خواب می دید که رو تخت یکدیگر را بغل کرده اند. همیشه وقتی این کار را می کردند چشمانش را می بست، ولی توی خواب هایش چشمانش را باز نگه می داشت تا صورت سیاوش را بیشتر ببیند. اینبار هم همین خواب را دیده بود. نمی دانست معنی این خواب چیست. آیا به خاطر دلتنگی هایش است یا اینکه چیزی پشت این تصویر پنهان است؟ هر چه بود سارا از آن بی خبر بود.
بلند شد و روبروی آیینه ایستاد. چشمانش را مالید. چشمانش کثیف شده بودند. باز هم توی خواب گریه کرده بود. شانه چوبی را برداشت و به موهایش کشید. موهای فرفری اش زیاد با شانه رابطه خوبی نداشت. کمی که شانه کشید خسته شد و شانه را سر جایش گذاشت. همینطوری خوب بود. موی فر همینطوری که روی هواست قشنگ تر است. سیاوش هم بیشتر دوست داشت. به سمت توالت رفت.
موقع صبحانه خوردن باز هم یاد خوابش افتاد. یادش آمد که سیاوش توی خوابش با او حرف هم زده. ولی هرچه فکر کرد جمله ای که گفت یادش نیامد. مثل این بود که لقمه ای راه گلویش را بسته و نه می تواند قورتش دهد و نه اینکه بالا بیاورد. چیزی بزرگتر از بغض بود. ترکیبی از بغض و عصبانیت. حالش بد شد. باید یادش میامد. ولی هرچه بیشتر فکر می کرد بیشتر از ذهنش فرار میکرد. تصمیم گرفت آرامش خود را حفظ کند و به چیز دیگری فکر کند. مادرش وقتی که سارا بچه بود به او گفته بود که وقتی به خوابت فکر نکنی خودش به یادت بر می گردد.
سیاوش به خدا و آن دنیا اعتقاد نداشت. همیشه هم می گفت بعد از مردن هیچ اتفاقی نمی افتد. ولی سارا تا آنجا که یادش می آمد به این چیز ها اعتقاد داشت. همیشه پیش خودش فکر می کرد انسان های عاشق بعد از مردن هم پیش همدیگر خواهند بود. این را به سیاوش هم گفته بود و او خندیده بود. ولی در انتها گفته بود: امیدوارم اینطور باشد، آنوقت تا همیشه با تو زندگی میکنم.
پشت چراغ قرمز ایستاد و به ثانیه شمار قرمز رنگی که از پنجاه و نه به صورت معکوس کم می شد نگاه می کرد. وقتی که زلزله آمد هر دو خواب بودند، ناگهان با سرو صدا مردم و صدایی که از ریختن آوار ساختمان ها بلند شده بود، از خواب پریدند. سارا هنوز گیج خواب بود، ولی سیاوش فورا بیدار شده بود. با فریاد زلزله ای که گفت سارا هم ناگهان کاملا هوشیار شد و هر دو به سمت در حیاط دویدند. دیوار حال ترک خورده بود و تا سقف رفته بود، برای رسیدن به در حیاط باید از وسط حال رد می شدند. نگاه سارا به سمت ترک وسط سقف حال بود. تا همینجا را یادش می آمد. انگار وسط حافظه اش شکافی وجود داشت. آخرین چیزی که قبل از بهوش آمدنش وسط گرد و خاک یادش می آمد ترک روی سقف و دیوار بود. شبیه به یک لبخند بزرگ بود. بدون چشم. بدون اینکه به آنها نگاه کند، فقط داشت می خندید.
چشمانش را که باز کرده بود خانه شان شبیه قبل نبود. می توانست خط نور آفتاب دم صبح را که از درون ابر کوچکی رد شده بود ببیند. آفتاب در حال طلوع بود. از بیرون صدای مردم می آمد. صدای شیون و زاری، صدای داد و هیاهو. به خودش آمد و دید که از زیر موهایش که پر از خاک شده بود خون می آید. بدنش زیر آوار نبود. گویی فقط یک تکه محکم از سقف جدا شده بود و روی سرش خورده بود. پشتش درد می کرد. بعد ها که فکر کرده بود حدس زده بود که سیاوش او را محکم به سمت دیگر حال، هل داده. نشست. به اطراف نگاه کرد سیاوش را دید. به سمتش خزید و صدایش زد. یا فکر کرد که صدایش زده. چون اسمش را نتوانسته بود خوب تلفظ کند. سیاوش چشمانش را باز کرده بود و به او نگاه کرده بود و آرام گفته بود سارا؟ خوبی؟ سارا خوب بود.. ولی سیاوش زیاد خوب به نظر نمیرسید. اشک در چشمانش جمع شده بود با گریه فریاد زده بود:سیاوش! و خودش را به سمتش کشیده بود. روی سینه سیاوش یک تکه بزرگ از سقف افتاده بود، از ترکیب خون سیاوش و خاک، گٍل سرخی تشکیل شده بود. رنگ سیاوش پریده بود. فکری از سرش گذشت کرد که از آن متنفر بود، سیاوش خواهد مرد! سر سیاوش را روی پاهایش گذاشت و لبهایش را بوسید. گریه می کرد و اسمش را صدا می زد. سیاوش می خندید. آرام گفت: نترس، مغز ما مرگ را برایمان راحت میکند. نترس. من نمیترسم سارا.. من از مرگ نمی ترسم سارا.. از بی تو بودن می ترسم.. و سیاوش برای همیشه چشمانش را بسته بود.
درست است. یادش آمد. سیاوش توی خواب همین را گفته بود. چشمان سارا همه جارا تار می دید. لقمه ای که راه گلویش را بسته بود حالا راهش را به سمت عضلات گردن و دهانش پیدا کرده بود. بی اراده دهان و گردنش منقبض شده بودند. با فریاد زجه مانندی شروع کرد به گریه کردن. اشک هایش به هم مجال نمیدادند و پشت سر هم می ریختند. بلند بلند گریه می کرد. صدای بوق ماشین می آمد. صدای فریاد راننده های پشت سرش می آمد. و صدای کلاغی که به دنبال جفتش می گشت.
  • احمد قادری